Tuesday, December 1, 2009

ای لای لای باد 

painting by
Henri de Toulouse-Lautrec

شیرین
بببببب ای لای لای باد
بببببببببببببببببببببببببب آواز تیشه‌ی «فرهاد»

مشکن مرا
راه گریز نیست
جای ستیز نیست
هشدار... هان

نصرت

Labels: ,

Bamdad 1:03 AM Link

Thursday, November 26, 2009

پررویی، بی‌شرافتی، هرچیزی از این قبیل آخر تا چه حدی؟ 

«آخه باباجون، آخه ما خودمان والله یک زمان قاتل بودیم، یک زمانی زندان‌بان بودیم خب همه‌‌ی این مراحل را گذراندیم. تاکنون صدها نفر واجبی خوردند و نمردند. آخه چطوربا یک استکان آن هم که شما می‌گویید که بلافاصله بردید به بیمارستان و شستشو دادید، این خورد و مرد؟ می‌گوید نه نمرد، ٤ روز زنده ماند و خوب شده بود. حتا تماس هم گرفتند با ما که بیایید و ببریدش که یک‌مرتبه اعلام کردندکه ایست قلبی پیدا کرده و بیایید و ببرید که تمام کرد. گفتم آخه جای تحقیق دارد. اولن من نمی‌گویم نخورده، شاید، شاید بهش خط دادند همان بازجو‌هایی که چپ بودند و کسانی که پرونده دست‌شان است، این کار را بکن، بیا بیرون نجاتت می‌دیم، چون خودش هم گفت، گفت آنجا داد و بیداد می‌کرد و می‌گفت آقا به داد من برسید، پدرم را درآوردند، کشتنم، شکنجه‌ام می‌کنند. توی بیمارستان داد و فریاد می‌کرد. شاید واقعن همین خطی به او داده‌اند و بعد آورده‌اند بیمارستان، آمپول هوا بهش زدند، سکته کرده. تحقیق کنید، بررسی کنید. آخه سعید اسلامی آدمی نبود که خودکشی کند. ما می‌شناختیم سعید اسلامی را. به‌هرحال جواب قانع‌کننده‌ای آقای نیازی [رئیس وقت سازمان قضایی نیروهای مسلح که در اسفند ٧٧ پس از انتخاب علی یونسی رئیس پیشین این سازمان به‌عنوان وزیر جدید اطلاعات، به‌ این سمت منسوب شد. نیازی پیش از آن دادستان نظامی تهران و قاضی پرونده‌ی قتل‌ها بود] برای این مسأله نداشتند و ندارند. همین هم پیش‌بینی شده. یکی از عواملی هم که باعث شد بنده به ختم سعید اسلامی بروم همین است که همان وقتی که این جریان اتفاق افتاد به دوستانم گفتم که اینها می‌گویند سعید اسلامی از جناح راست بود، متهم شماره‌ی یک هم بود و همه‌ی قتل‌ها هم زیر سر ایشان بود و خودشان کشتنش که قضیه را تمام کنند و سرنخ را قطع بکنند. همین‌جور هم شد. شما نمی‌دانم اهل روزنامه‌های دویِ‌خردادی هستید، می‌خوانید یا نه، از روز خودکشی تا روز آخر شروع کردند این را القا کردن که سعید اسلامی، برعکس ما باید مدعی باشیم. بگوییم آقا پرونده در دست دوی‌ِخرداد بود، اگر کشتند همان دویِ‌خردادی‌ها کشتند، چرا کشتند؟ اما آن‌ها واقعن عین این جریان دانشگاه خودشان به‌وجود آوردند حالا می‌گویند و مدعی شدند، نمی‌دانم پریروز خواندید یا نه در روزنامه‌ی صبح امروز می‌گوید این جریان دانشگاه به‌وجود آمد که جناح راست، جناح محافظه‌کار، دست به یک کودتا بزند. واقعن پررویی، بی‌شرافتی، هرچیزی از این قبیل آخر تا چه حدی؟»

متن بالا بریده‌ای است از متن پیاده‌شده‌ی نوار سخنان روح‌الله حسینیان [رئیس وقت مرکز اسناد انقلاب اسلامی، عضو وقت هیأت منصفه‌ی دادگاه ویژه‌ی روحانیت] که احتمال می‌رود در جمع طلاب مدرسه‌ی حقانی یا در مدرسه‌ی شهیدین مشهد ایراد شده باشد. این نوار در هفته‌ی دوم شهریور ٧٨ به‌دست تحریریه‌ی بسیاری از مطبوعات رسید.
حسنیان پیش از انتشار این سخنان نیز بارها -در گفتگو با روزنامه‌ی کیهان، در برنامه‌ی زنده‌ی چراغ که از تلوزیون جمهوری‌اسلامی پخش شد- ارتکاب این قتل‌ها را به جناح چپ و نزدیکان خاتمی منتسب کرده و سعید امامی را از جنایت بری دانسته بود. حسینیان همچنین کشته‌شدگان را عده‌ای مرتد و ناصبی خوانده بود.
پس از انتشار این نوار سازمان قضایی نیروهای مسلح اعلام کرد حسنیان را برای ادای پاری توضیحات و بازجویی فراخوانده شده. حسنیان در پاسخ گفته بود اگر کاری با وی دارند به محل کارش مراجعه کنند!

برگرفته از کتاب «در جستجوی محفل جنایتکاران»، تألیف و گردآوری حمید کاویانی


هیچ‌گاه به‌طور رسمی بازجویی‌ای از حسنیان صورت نگرفت، او در هیچ دادگاهی محاکمه نشد، از هیچ‌کدام از مناصبش نیز عزل نگشت. در انتخابات هشتم مجلس شورای اسلامی صلاحیت روح‌الله حسینیان توسط شورای نگهبان تأیید شد. وی هم‌اکنون نماینده‌ی مجلس است.

Labels: ,

Bamdad 11:22 PM Link

Wednesday, November 25, 2009

Labels: , ,

Bamdad 10:58 PM Link
ولی اگر معلوم بود کدام گروه راستگو هستند که شب فتنه به پایان می‌رسید. در عین حال این قدر معلوم است که راستگویان دروغ نمی‌گویند. کسانی که در مبارزه سیاسی اصلی‌ترین شیوه‌شان دروغ گفتن است حتما راستگو نیستند؛ تقوا در همدستی‌ با آنان و ایمان سازگار با پیروی‌شان نیست. آیا در این چند ماهه هیچ دروغی نشنیده‌اید؟ ای جماعت مومنان! تقوا کنید و با راستگویان باشید.

میرحسین / بیانیه‌ی شماره‌ی ١٥
Bamdad 3:27 PM Link

به آشپزخانه که فکر می‌کنی باید گرم باشد 

فقط اجاق ِ خاموش بود و بس. به آشپزخانه که فکر می‌کنی باید گرم باشد و شلوغ و شاد. اما اجاق خاموش بود و ظرف‌ها چیده، و هیچ‌کس هم نمی‌خواست آن ساعت غذا بخورد.

آن آفتابِ دم ِ غروب / ویلیام فاکنر / مجید اسلامی / ماهنامه‌ی هفت، شماره‌ی ٣٥، اسفند ٨٥

Labels:

Bamdad 12:17 AM Link

Tuesday, November 24, 2009

لیلا دیگر، لیلایی دیگر 

نگاهی به داستان «حلقه‌ای در انگشت نشانه»
از کتاب «سیلویا، سریرا، و دیگران»
نوشته‌ی سپینود ناجیان



تذکر:
این متن برای خواننده‌ای که داستان را نخوانده احتمالن متنی نارسا خواهد بود. ضمن اینکه لو دهنده‌ی همه‌ی فضا و اتفاقات داستان نیز هست.

کسان داستان را (همان‌طور که در خود داستان هم آمده) «من»، «تو» و «او» می‌نامیم. آن‌ها در طول داستان نه نامی دارند و نه پیشینه‌ای مشخص، حتا جنسیت‌شان هم در تمام طول داستان به‌وضوح مشخص نیست و بنا به نشانه‌ها باید جنسیت‌ها را شناخت.

فعلن پاراگراف نخست داستان را –به‌دلیلی که بعدن گفته خواهد شد- کنار می‌گذاریم و از پاراگراف دوم آغاز کنیم.

آغاز کار با تصویری‌ست از یک سینی که با استکان‌هایی پر می‌شود. مجموعه‌ی تصاویری که همچون تدوینی سینمایی از پی هم می‌آیند: یک سینی قدیمی خالی (از جهیزیه‌ی مادربزرگ)؛ استکان‌های پایه‌نقره‌دار که سینی را پر می‌کنند؛ کریستالِ تراش‌دار که از نقل‌ها پر می‌شود؛ بلور بزرگ که پر از دانه‌ها انار می‌شود. این تصاویر سازنده‌ی تصویری گسترده‌تر از مکان‌اند و خواننده خود-به-خود مکان را آشپزخانه فرض می‌کند، و با توجه به‌ظرافت انتخاب‌ها (سینی جهیزیه‌ی مادربزرگ، استکان‌های پایه‌نقره، کریستالِ تراش‌دارِ چک) شخصیت [«من»] را نیز زن فرض می‌کند. از طرف دیگر استکان‌های رسمیِ چیده‌شده در سینی و آماده برای ریختن چای کُدی آشنا برای مخاطب ایرانی است. این کد از یک‌سو یادآور مراسمِ آشنای خواستگاری (و نمودهای گوناگونش به‌ویژه در مجموعه‌های تلوزیونی) و مرحله‌ی پیش از دیدار عروس و داماد است که انتظار و اضطراب توأمانی به‌همراه دارد، از سوی دیگر به‌طور کلی نشانه‌ای است از حضورِ میهمان، و گاهِ ریختن چای خلوتی است برای میزبان پیش یا در حین حضور میهمان، خلوتی که به‌هرحال به حضور در پیشگاه میهمان ختم می‌شود.

و صدای زنگ در می‌آید. از اینجا صداست که فضاسازی را برعهده می‌گیرد: صدای زنگ، صدای پاها در پله‌کان و پاگرد، صدای کلیدها پشت در (به‌نظر می‌رسد اینجا خانه‌ای است در طبقه‌ی دوم یک مجتمع اپارتمانی)، سکوتی تأخیری، و صدای زنگ ِ در خانه. و همه‌ی این‌ها در تدوینی موازی است با تصویر زن که در انتظار پای آینه می‌ایستد تا کمی به چهره‌اش برسد (و از اینجا می‌توانیم مطمئن شویم که شخصیت ما یک زن است).

ورود دو دیگر شخصیت داستان با اتفاق دستور زبانی مهمی همراه است؛ شوهرِ زن، این آشنای هفده‌ساله با ضمیر «او» معرفی می‌شود و آن دیگری، آن ناشناس با ضمیر «تو».

پس از نخستین رویارویی باز بیان داستان برعهده‌ی استکان‌هاست. زن دوباره به خلوت خود برگشته. استکان‌های پایه‌نقره‌دار برداشته می‌شوند و استکان‌های معمولی جایگزین می‌شوند. یکی هم با لیوان جایگزین می‌شود، لیوانی که تا لبه فقط چای است، بی آب جوش. همه‌ی آنچه که با آسان‌گیری می‌توانست توسط تک‌گوییِ راویِ اول‌شخص بیان شود، همه‌ی تأثیری را که «من» از مواجهه‌ی نخستین گرفته، در همین جایگزینیِ ساده‌ی استکان‌ها بیان می‌شود. احساس تکلفِ نخستین رخت بربسته. و البته لیوان تا لبه فقط چای تنها نشانه‌ی رفتن تکلف نیست، گونه‌ای بازگشت فردیت هم هست؛ آن «فقط خودم»ی که پس از «برای خودم» آمده و آن را مؤکد کرده، کارکردش همین بازگرداندن فردیت است.

آنجا که زن در حال بردنِ سینی چای ناگهان مسیرش را از رفتن به‌سمت شوهر، به‌سمت دیگر عوض می‌کند، اولین گام جدی او [«من»] در تغییر مسیر از «او» است به «تو».
در ادامه «تو» برای ما هم آشناتر می‌شود. از گوش‌واره‌ها و آرایش ملایمش می‌فهمیم «تو» هم یک زن است.
«او» با رفتنش به اتاق، خودش را بیشتر از «من» و «تو» دور می‌کند، و حرف‌هایش گمانه‌های بیشتری پیشِ‌پای مخاطب می‌گذارد؛ همسر دوم؟ این زن، این «من» لیلایی دیگر است؟ لیلایی دیگر که دیگر شده و این‌بار خود میزبانِ زن دوم است و او را «تو» می خواند؟

بگذارید پاساژ کوچکی میان خوانش کل‌نگرمان باز کنیم و کمی هم از جزءپردازی پرظرافتی صحبت کنیم. می‌خوانیم:
«ممنون، ببخشید...» صدات خش داشت. فکر کردم شاید برای سکوتِ طولانی‌ات است.
می‌توانست یک «ممنون، ببخشید...» ساده باشد و خش نداشته باشد. ولی خش دارد، تا به‌تجربه‌ی شخصی یادت بیفتد که وقتی مدتی حرف نزدی، شروع به صحبت که می‌کنی همان اول کار صدا کمی خش برمی‌دارد. و همین ماجرای ساده است که این دو کلام ساده («ممنون، ببخشید...») را از عنصری خنثا در داستان تبدیل به عنصری فضاساز می‌کند. با همین نوشتنِ خشِ پس از سکوت است که کلمات «تو» در ذهنِ توی خواننده هم طنین می‌اندازد و تصویر و صدایی کامل از موقعیت او را در در ذهن می‌بینی.

بلورِ پُر انار که در ابتدای داستان دست‌های «من» را پیر کرده بود، حالا نشان آغاز ضیافت است، و با آمدنش «او» از خانه و از حلقه‌ی «من» و «تو» به‌تمام بیرون می‌رود. خروج مرد از خانه گام نهاییِ جایگزینیِ «تو» به جای «او» است.
و حالا ضیافت «من» و «تو» آغاز می‌شود. حالا «من» می‌تواند برقصد با انارِ سرخِ روی لبش طوری که انگار استکانی بر پیشانی دارد، و انارها را پخش کند همه‌جا تا همه‌جا را از آنِ «من» و «تو» کند. حالا دستْ دیگر نه در پیِ دانه‌ی انار می‌سُرد در گریبانِ «تو». و حالا دیگر درغلتیدن تن‌هاشان را می‌توان از لکه‌های سرخ دانه‌ها روی نقشِ قالی خواند. این لیلاْ دیگر است.

و پاراگراف اول داستان، درحقیقت پاراگراف آخر آن است که اول آمده، بقیه‌ی داستان فلش‌بکِ همین پاراگراف است.


شکل‌گیریِ رابطه‌های نامنتظر در موقعیت‌های نامنتظر به‌روایتِ واژه‌گانی که بیش از آنکه بیان‌گر باشند در کار تصویرسازی و فضاسازی‌اند. این‌ها را می‌توان بارزترین نشانه‌ها و ویژه‌گی‌هایِ داستان‌های «سیلویا، سریرا، و دیگران» دانست. مجموعه‌داستانی که به‌واقع مجموعه‌داستان است و نه داستان‌های پراکنده‌ی یک‌جا جمع‌شده‌ای.

Labels: ,

Bamdad 12:39 AM Link

Monday, November 23, 2009

گویا که نابه‌هنگام سفری دور می‌بردتان زین جا...* 

Painting by
J. M. W. Turner


یاد مرگ مادربزرگ افتادم، یاد حالی که داشتم هنگام خواندن آن صفحه‌ها: «طرفِ گرمانت ۱» تمام شد، سریع رفتم و از کتابخانه «طرفِ گرمانت ۲» را برداشتم، مرگ مادربزرگ ادامه داشت. صفحه‌های سختی‌ست، شما که بهتر می‌دانید؛ مرگ را، مرگِ عزیزان را پیشِ چشم می‌بینی در آن صفحات. پروست نوشته بود:
«اغلب می‌گوییم که زمان مرگ نامعلوم است، اما هنگام گفتنش این زمان را چنان در نظر می‌آوریم که در فضایی گنگ و دوردست جای داشته باشد، تصور نمی‌کنیم که ربطی با روزی داشته باشد که آغاز شده است و معنی‌اش این باشد که مرگ –یا نخستین چنگ‌اندازیِ جزئی‌اش بر ما، که پس از آن دیگر رهایمان نمی‌کند- شاید در همین بعدازظهر فرا رسد.»

مادربزرگ رفت، سوان رفت، آلبرتین، برگوت، روبر دو سن‌لو رفتند... خود پروست رفت. و حالا شما هم به آن‌ها ملحق شده‌اید. حتماً دارد به‌تان خوش می‌گذرد دیگر (راستی همتای آلمانی‌تان والتر بنیامین هم هست؛ جداً که جمع‌تان جمع است!)، شما که نقاش هم هستید، می‌نشینید آنجا و ساعت‌ها با هم درباره‌ی آن دیوار زردِ «چشم‌اندازی از دِلفْت»ِ ورمر حرف می‌زنید. حتی شاید الستیر نقاش نقاشی‌هایش را که هیچ‌کدام از ما خواننده‌ها ندیده‌ایم نشان شما بدهد و ونتوی هم شخصاً سوناتش را برای شما اجرا کند.

آدم‌ها دو دسته‌اند آقای سحابی عزیز، آن‌ها که «در جست-و-جوی زمان از دست ‌رفته» را خوانده‌اند، و آن‌ها که نخوانده‌اند. این جمله‌ی معروفِ خود شماست در آن نامه‌ای که همه‌ی ما خوانندگان کتاب را دوستِ عزیز خود خطاب کردید. اما مگر چند نفرند آن‌ها که کتاب را خوانده‌اند، چند نفرند که یکی‌شان هم بخواهد به این زودی ترک‌مان کند؟ آن هم کسی که یازده سال از عمرش را برای این کتاب گذاشت، آن هم در این روزهایی که به‌جای خود پروست می‌روند و از دیگری می‌پرسند پروست چگونه می‌تواند زندگی ما را متحول کند!

آن‌ها که کتاب را به‌تمام خوانده‌اند حرفْ زیاد دارند برای گفتن به هم. کافی‌ست بگویی «راشل آنگه که خدا» و همه تا ساعت‌ها بخندند و خاطره‌هاشان را مرور کنند، یا «سبک‌بالان ساحل‌ها» دیگر برایشان فقط شعری از حافظ نیست. اما آن‌قدرهایی زیاد نیستند و شاید خیلی‌هاشان آن‌قدری اهل حرف هم نباشند که به‌این‌راحتی‌ها همدیگر را پیدا کنند، شما نقطه‌ی وصل همه‌ی ما بودید در کتابی که ما را از آن خود کرده است. آن نامه‌ی همیشه عزیزتان که بر پیشانی «سمرقند» ویژه‌ی «مارسل پروست» حک شده این‌طور آغاز می‌شود: «دوست عزیزم این نامه را از راه دور اما با دل نزدیک برایت می‌نویسم، نزدیک به‌پاس تجربه‌ای که با هم پشتِ‌سر گذاشته‌ایم.» حالا شما هم این نوشته را نامه‌ای از راه دور اما با دلی نزدیک بدانید از سوی دوستی که تجربه‌ای یکتا را با شما پشتِ‌سر گذاشت. فکر می‌کردم روزی می‌بینم‌تان، و فکر می‌کردم اگر ببینم‌تان چه باید بگویم. حالا که نشد و حسرتش به‌دلم ماند، ولی اگر دیده بودم‌تان و خجالت نمی‌کشیدم، حتماً حرف‌هایی از همین‌دست بود دیگر، صحبت از «جستجو...» که تمامی ندارد...

بگذارید این نامه را با کلام خود پروست به پایان ببرم و با او همراه شوم وقتی در سوگِ مرگِ شخصیتِ کتابش نوشت:
«به‌خاکش سپردند اما در سرتاسر شبِ سوگ، در ویترین‌های روشن، کتاب‌هایش سه‌به‌سه کنار هم چیده چون فرشته‌هایی با بال‌های گشوده در احیا بودند، انگار به‌نشانه‌ی رستاخیز کسی که دیگر نبود».

*. سطری برگرفته از اپرای فدر اثر راسین که در کتاب «جستجو...» نقل می‌شود.


یک توضیح:
متن بالا همان روز مرگ مهدی سحابی نوشته شد. فکر می‌کردم شاید متن جایی چاپ شود، برای همین روی وبلاگ منتشر نشد. چاپ متن دست نداد و روزها گذشت. فکر کردم دیگر انتشارش روی وبلاگ مناسبتی ندارد. چندنفری از دوستان متن را خواندند. و آیدا گفت که چرا روی وبلاگ نمی‌گذارمش؟ مگر مناسبت سحابی به‌همین زودی گذشته؟ خب مناسبت سحابی هیچ‌وقت نمی‌گذرد اما مناسبت متن من شاید گذشته باشد.
زیاد پیش آمده که نوشته‌هایم را برای دوستانم بفرستم و نظرشان را بپرسم. آن‌ها با خودم و نوشته‌هام مدت زیادی همراه بوده‌اند، نظرشان برایم خیلی مهم بوده و هست. خیلی از نوشته‌ها را نمی‌خواسته‌ام روی وبلاگ منتشر کنم، اما دوستان خوانده‌اند و گفته‌اند که بگذارم‌شان روی وبلاگ. همیشه هم با گذشت زمان فهمیده‌ام که حق با آن‌ها بوده. حالا این نوشته هم یکی از همان‌هاست.

Labels: , , ,

Bamdad 3:41 AM Link

Monday, November 16, 2009

پیش از آنکه فنجان چای روی میز سرد شود 

با آنکه این کتاب در دوره‌ی وزارت محمد خاتمی، علی لاریجانی، و مصطفی میرسلیم (که هرکدام نگاهی متفاوت به عرصه‌ی فرهنگ داشتند) منتشر شده بود، چاپ نهم آن در بهار ۱۳۷۶ منوط به حذف چهل‌وسه مورد عکس و مطلب شد. چندبار به وزارت ارشاد رفتم تا متقاعدشان کنم که چنین ممیزی‌ای نه‌تنها غلط، که از بسیاری جهات زیانبار است. نپذیرفتند. از تجدید چاپ منصرف شدم. گذشت، تا آنکه در چهارم خرداد ۱۳۷۶، دو روز بعد از انتخاب خاتمی به‌عنوان رئیس‌جمهور، به وزارت ارشاد رفتم. پیش از آنکه فنجان چای روی میز سرد شود، مجوز آماده شد.
[...]
«تاریخ» باید بگذرد تا «تاریخ» تألیف شود - تاریخی که آینه‌ی واقع‌نمای زمانه‌اش باشد.

از مقدمه‌ی مسعود مهرابی بر چاپ دهم ِ «تاریخ سینمای ایران» به‌تألیف خودش

Labels: ,

Bamdad 1:33 PM Link

Saturday, November 14, 2009

یک دشت فانوس یک دشت آواز 

راهی ِ دشت می‌شوند. سه‌ی نیمه‌شب گذشته، پیش ِ رویت یک دشت فانوس است. دو-سه‌هزار دختر، خاموشْ کنار فانوس‌های روشن. مردها نمی‌آیند، زن‌ها هم کم‌ترند.
یک دشت دختر در آن سکوت ِ‌فانوس‌ها و آن سرما شروع به کار می‌کنند.
یکی یک‌جا در آن سکوت ِ فانوس‌ها و آن سرما می‌زند زیر آواز. آن دیگری هم‌آواز می‌شود، و دیگری و دیگری و دیگری... یک دشت آواز می‌شود.
یک‌دشت سرما، یک دشت فانوس، یک‌دشت دختر، یک‌دشت آواز؛ گل ِ زعفران می‌چینند.

این‌ها را حمید داشت برایم تعریف می‌کرد دیروز که پیاده از جمعه‌بازار برمی‌گشتیم. دوباره فصل زعفران شده و همین‌روزها می‌خواهد برگردد به ده‌شان نزدیک فردوس. داشت تعریف می‌کرد که آن فضا همیشه و هرسال جزو بهترین و بی‌نظیرترین لحظه‌های عمرش است و داشتم فکر می‌کردم کاش یک شبی باشم میان آن‌ها (آن دختران کارگر)، باشم آنجا، مثل شاملو و «دختران دشت»اش که از زیباترین‌های دنیاست، و خوانده‌ای حکایت سروده شدن این شعر را در آن نامه‌ی شاعر که هم‌تراز خود شعر زیباست؟
و داشتم فکر می‌کردم این رسم هرساله رفتن حمید هم مثل همان رسم هرساله‌ی تاسوعا-عاشورای خودمان است و ده‌مان که چندسال است من نرفته‌ام.


یک توضیح کوچک:
همیشه می‌گفته‌ام دِه، روستا خیلی مال توی کتاب‌های درسی و برنامه‌های تلوزیونی است که می‌خواهند به‌اصطلاح حرمت دهاتی‌ها را حفظ کنند. من همیشه می‌گفته‌ام ده همان‌جور که پدر و مادرم می‌گفته‌اند ده. هیچ‌وقت نمی‌گفته‌اند که در روستا بزرگ شدیم، همیشه می‌گویند توی ده بزرگ شدیم. ده است و ساکنانش هم دهاتی‌اند، من خیلی روستا و روستایی را نمی‌فهمم.

Labels: ,

Bamdad 1:30 PM Link

و این یک ستایش نیست، یک اعتقاد است 

۱. کارهای نیما را با دقت بخوانید، به‌خصوص کارهای ۱۵، ۲۰ سال آخر عمرش را، فوق‌العاده است.
«سلطان فتح»اش را بخوانید: «در تمام طول شب / کاین سیاه سالخورده انبوه دندان‌هاش می‌ریزد / وز درون تیرگی‌های مزور / سایه‌های قبرهای مردگان و خانه‌های زندگان در هم می‌آمیزد...» این بی‌نظیر نیست؟ یا آن سطر که می‌گوید: «روی این جاده چون خاکستر، زیر این ابر کبود» هیچ شیله‌پیله‌ای در این کار نیست. این منظره وحشتناک را حس نمی‌کنید؟ معرکه است. بعد می‌آیند آن شعر نیما را می‌خوانند «آی آدم‌ها» زکی! آدم این کارهای درجه اولش را ول کند و برود دریافتنی‌ترین، سهل‌الوصول‌ترین شعرهای او را بخواند.

ابراهیم گلستان


۲. نیما تا زمانی که مُرد، بزرگ‌ترین آفریننده‌ای بود که هنر ایرانی در چند صدسال اخیر یافته بود. و در آینده، تا هر زمان که هنر زبان و شعر در واحدهای ملی و جغرافیایی مشخص شود نام او و کار او با نام و کار رودکی و بیهقی و سعدی و حافظ همپا و یک‌جا خواهد آمد. نیز اگر در آینده بخواهند زبان روزگار ما را بیابند، درک‌کننده‌ی روان ما را بیابند، دریابنده‌ی امید و ترس ما را و بیننده‌ی راه و حرکت انسانی ایران عصر تغییر کنونی را بنامند، او را خواهند یافت، او را خواهند نمود، و او را خواهند نامید.
او تنها یک شاعر نبود. یا در حقیقت تنها یک شاعر بود اگر شعر آگاهی باشد. او آگاه بود. شعر او حس او بود و حس او حس یک عاشق نبود، حس یک جویای راز نبود، حس یک گوینده‌ی رویدادها یا بیننده‌ی دیارها نبود. او بیننده‌ی عشق و بیننده‌ی راز بود. پرسش‌هایش برای پاسخ یافتن نبود چرا که به گذارنده‌ی پرسش و آورنده‌ی پاسخ واصل بود.
او روی تیغه‌ی بلندی که میان دیروز و فرداست می‌رفت. او می‌دید. گفته‌های او دیده‌های اوست؛ یا دیدن‌های اوست.
کوشش در جستن ربطی میان او و زبان و قواعد زبان، یا شعر و گذشته‌ی شعر، کاری است نه در خورد کار او، و باطل است چرا که او را نه می‌توان کوچک کرد و نه بزرگتر از آنچه که هست وانمود. او بیرون از این مدارهاست. و این یک ستایش نیست، یک اعتقاد است.

ابراهیم گلستان
تابستان ۱۳۵۰
دفترهای زمانه ۱-۲


هر دو پاره-نوشته به‌نقل از فصل‌نامه‌ی نوشتا،‌شماره‌ی دهم، زمستان ۸۷

Labels: , ,

Bamdad 12:15 PM Link

Friday, November 13, 2009

از سینمای شریف ایران چه‌خبر؟ 

نامه‌ی بهرام بیضایی به مسئول سینمایی وقت:

دوست و سرور گرامی جناب زرّین

محترماً از آنجا که به‌دلیل ذیق ِ وقتِ سرکار، گفتگوی حضوری ممکن نشد، در کمال فروتنی و متأسفانه بدینوسیله، طرح عنوان‌نویسی فیلم باشو را پس می‌گیرم، در عین ‌حال خود را موظف می‌بینم چند توضیح کوچک را ضمیمه نمایم.
۱. چنانچه فیلم باشو بخواهد در سطح وسیع حرفه‌ای توزیع شود و ناچار از جذب تماشاگر است، لازم می‌نماید که از شکل عنوان‌نویسی حرفه‌ای استفاده کند، و در این ‌صورت نمی‌تواند برخلاف معمول امتیازات خود را پنهان کند.
به‌ضمیمه، سه آگهی از فیلم‌های بنیاد فارابی تقدیم می‌کنم تا روشن شود چگونه بازیگران از راه رسیده یا ناشناس یا کم‌اهمیت را در آگهی‌های حرفه‌ای بی‌اهمیت درجه اول می‌دهند. بنده نمی‌دانم چرا ما باید برعکس عمل کنیم و یکی از امتیازهای درجه اول فیلم‌مان، یعنی بازیگرمان را کوچک کنیم که پیش از این نامش در فیلم‌های دیگر، و از جمله فیلم‌ساخته‌های سینمای جمهوری اسلامی ایران، و فیلم‌ساخته‌های بنیاد فارابی به همین صورت می‌آمد. البته شکسته‌نفسی درست بود اگر همه‌ چون شخص شما می‌اندیشیدند، ولی در جوّ فعلی این حرفه، نمی‌فهمند که شکسته‌نفسی دلیل کوچکی‌مان نیست.
سینمای ایران الان بیشتر از دویست کارگردان و فیلمنامه‌نویس و فیلمبردار حرفه‌ای دارد، ولی خانم تسلیمی در ایران فقط یکی است و باید قدر او را دانست.
۲. طرحی که تقدیم شده بود شکل معمول همه‌ی فیلم‌های معاصر است (که هدف حرفه‌ای دارند). چنانچه کانون نمی‌خواهد از باشو توزیع وسیع حرفه‌ای به عمل آورد (و به معنای دیگر در پی جذب تماشاگر نیست)، ترجیح دارد اصلاً از طرح مزبور استفاده نکند، و شیوه‌ای مغایر با معمول در پیش گیرد و بنده هم به آن راضی‌ترم. در این صورت تنها دو عنوان پی‌درپی علامت و نام کانون، و نام کامل فیلم در آغاز کافی خواهد بود و صورت طولانی اسامی در پایان هم باعث اتلاف وقت تماشاگر است. نبودن عناوین بهتر است تا عنوان‌نویسی رنگ و رو پریده‌ی محتاط.
۳. چنانچه نامی خوشایند جوّ فعلی نیست، می‌شود آنرا برداشت ولی نمی‌شود کوچک کرد. و از آنجا که اگر جوّی – هر چند ساختگی- علیه این فیلم باشد، بیش از هر کس علیه نام من است، همچنان که پیش از این حضوراً نیز عرض کرده‌ام، به عنوان پیشقدم، درخواست می‌کنم نام بنده را از فیلم برداریم. وجود و عدم وجود بنده با عنوان‌نویسی فیلم تضمین یا انکار نمی‌شود، و بار دیگر صمیمانه اصرار دارم حتی در صورت اجرای عنوان‌نویسی کامل، نامم بکلّی از فیلم حذف شود. این تضمین به معنی گذشتن فیلم از سدّ کسانی خواهد بود که در دل مایل به ادامه‌ی کار کانون نیستند و آن را به‌صورت مخالفت با من در می‌آورند. ترجیح دارد فیلم – این کار دسته‌جمعی عزیز – به میان مردم برسد، تا به خاطر ذکر نامی و غرض کسانی علیه آن نام، متروک و مهجور افتد.
در پایان – بار دیگر می‌بخشید که این مطالب صورت نامه به خود گرفت؛ و امیدوارم محرمانه بماند. راه سریع‌تری برای در میان نهادن آن با شما نبود – فیلم باشو چند بار از این تأخیر در ایجاد ارتباط لطمه‌ی جبران‌ناپذیر خورده است، بهتر بود دیگر تکرار نشود.

با تشکر و احترام
بهرام بیضایی
۱۵/ اسفند/ ۱۳۶۴


پاره‌ای از یک گفتگو با بهرام بیضایی درباره‌ی سوسن تسلیمی:

[درباره‌ی مرگ یزدگرد]
- هنوز حجاب اجباری نشده بود؟
- نه، هنوز حجاب اجباری نشده بود و من هم به آنها گفتم که من نمی‌توانم حجاب را سرِ زنِ قبل از اسلام بکنم. آقای انوار به من گفت: «شما می‌توانید فکری برای حجاب‌اش بکنید؟» و من گفتم: «نه، داستان، قبل از اسلام اتفاق می‌افتد.» اما وقتی از فیلمبرداری برگشتیم همه‌چیز تغییر کرده بود. هفتاد و دو تن شهید شده بودند. رئیس‌جمهور با همان حجاب در رفته بود. سعید سلطانپور را کشته بودند.

نامه و پاره‌ی گفتگو، هر دو برگرفته از کتاب «اسطوره‌ی مهر [زندگی و سینمای سوسن تسلیمی]» نوشته‌ی بی‌تا ملکوتی


و چه طنز تلخی دارد این پاره از حرف‌های بیضایی.

Labels: ,

Bamdad 10:26 PM Link

Wednesday, November 11, 2009

های... 

سدا:
های! در میان پروانه‌ها و شبنم‌ها گم نشوی؟ بر گونه‌های سرخ شادابت دانه‌های عرق نشسته است. بیا و بر نسیم عطرآگین بنشین و شتاب کن تا به راه‌های بهاری برسی. [مکث] من غریبم. [مکث] دردم را به که بگویم؟

ناگهان هذا... / عباس نعلبندیان

Labels:

Bamdad 10:36 AM Link

Tuesday, November 10, 2009

باید که سبزه بروید و نوباوه‌گان بمیرند 

به یاد مهدی سحابی نازنین


جای چند کتاب بزرگ مثل «مادام بوواری»، «سرخ و سیاه» و
«تربیت احساسات» خالی مانده،
«شرم» و «بچه‌های نیمه‌شب»
هم جا مانده‌اند.
جاهای خالی را با کتاب‌های خودتان پر کنید.


من می‌گویم که قانون بی‌ترحم هنر این است که انسان‌ها بمیرند و خود ما هم با چشیدن همه‌ی رنج‌ها بمیریم تا نه سبزه‌ی فراموشی که سبزه‌ی زندگی ِ جاوید بروید، سبزه‌ی انبوه ِ آثار بارور که نسل‌ها و نسل‌ها می‌آیند و شادمانه، بدون غم ِ آنانی که زیرش خفته‌اند، بر آن به «چاشت روی سبزه» می نشینند.

مارسل پروست / مهدی سحابی

Labels: ,

Bamdad 3:48 AM Link

Monday, November 9, 2009

مثل دیروز اتفاق افتاد 

- حالا من باید اثبات کنم که این دادگاه صالح نیست. زیرا من نخست‌وزیر بوده‌ام و باید در دیوان کشور محاکمه شوم. باید توضیح دهم که چرا نخست‌وزیرم... [ناگهان دکتر مصدق ژست مخصوص و خنده‌آوری گرفت] آقا، من گلویم خشک شد! عاشورا که نیست، رمضان هم که نیست. بگویید آب بیاورند

رئیس: چشم، غفلت شده؛ معذرت می‌خواهم. [یکی از افسران جلو آمده و آب‌نبات بزرگی به‌دست دکتر مصدق داد]

- ولم کن بابا! آب بیاور گلویم ترکید. [رو به سرتیپ آزموده با طعنه] اجازه می دهید آب بیاورند؟

سرتیپ آزموده [با خنده]: قربان، وقتی که جوجه می‌آورند، آب که چیزی نیست. [همه به خنده افتاده‌اند. گیلاس آب را که آوردند لاجرعه سرکشید و با زبان لب و دهان خود را مالش داد.]

- به‌به، خوب [«خُب» ِ کشیده] الحمدالله که از آب هم مضایقه کردند کوفیان... نشد! [خنده‌ی شدید حاضرین]
آقایان بدانید که محکومیت ناشی از ایمان و عقیده موجب بقای استقلال مملکت می‌شود و باعث افتخار من است. از بینم ببرند همه می‌فهمند.

تالار آیینه‌ی سلطنت‌آباد، محل تشکیل دادگاه دکتر مصدق، بعدازظهر یکشنبه ۱۷ آبان ۱۳۳۲

مثل دیروز، اولین جلسه‌ی دادگاه دکتر مصدق بود. متن بالا را از کتاب «مصدق در محکمه‌ی نظامی» به‌اهتمام جلیل بزرگمهر آورده‌ام. روزهای بعد بیشتر از آن روزها و این کتاب می‌نویسم.

Labels: ,

Bamdad 12:29 PM Link

Saturday, November 7, 2009

هنوز می‌گویم خانه‌ی ما... 

عطف به این پست محسن آزرم عزیز، همان برشی از رمان «مون بزرگ» آلن فورنیه را که او از ترجمه‌ی محمدمهدی داهی آورده بود، از ترجمه‌ی مهدی سحابی نقل می‌کنم:

در یک روز یکشنبه‌ی ماه نوامبر _۱۸۹ به خانه‌ی ما آمد.
هنوز می‌گویم «خانه‌ی ما» هرچند که دیگر مال ما نیست، نزدیک به پانزده‌ سال است که ترکش کرده‌ایم، و بدون شک هرگز آنجا برنمی‌گردیم.
در ساختمان مدرسه‌ی «سنت‌آگات» می‌نشستیم. پدرم آنجا هم دوره‌ی «متوسطه» را اداره می‌کرد و هم دوره‌ی «عالی» را که دانش‌آموزان آن را برای گرفتن گواهی آموزگاری پشت‌سر می‌گذاشتند. من هم به‌پیروی از دیگر شاگردان پدرم را آقای سورل می‌خواندم. مادرم ابتدایی را درس می‌داد.
مدرسه ساختمان پنج‌دری ِ دراز سرخ‌رنگی در حاشیه‌ی روستا بود که تاک‌هایی وحشی در برش می‌گرفت. جلویش حیات پهناوری یا یک رختشویخانه و طاقی سرپناه بود که در بزرگش رو به به دهکده باز می‌شد. از طرف شمال نرده‌ی کوتاهی ساختمان را از جاده جدا می‌کرد که تا ایستگاه راه‌آهن سه‌کیلومتر فاصله داشت. در طرف جنوب و در پشت ساختمان کشتزارها و باغچه‌ها و جالیزهایی بود که تا کناره‌ی روستا می‌رفت... این است طرح سردستی خانه‌ای که پرآشوب‌ترین و عزیزترین روزهای زندگی‌ام آنجا گذشت، خانه‌ای که ماجراهای دوران نوجوانی ما از آنجا آغاز می‌شد و چون موج‌هایی که به تخته‌سنگ تک‌افتاده‌ای بخورد و بشکند به همان‌جا برمی‌گشت.

مون بزرگ / آلن فورنیه / مهدی سحابی / نشر مرکز (چاپ نخست ویراست دوم)

بنا به همین دو نمونه‌ی کوتاه هم می‌توان گفت که ترجمه‌ی سحابی ظاهرن دقیق‌تر است (مطابق معمول ترجمه‌های او). و ترجمه‌ی محمدمهدی داهی علی‌رغم سالیانی که از تاریخ انتشارش می‌گذرد، همچنان روان و خوش‌خوان است. حتا شاید من این ترجمه را بیشتر از ترجمه‌ی سحابی می‌پسندم.

Labels:

Bamdad 10:46 PM Link
invisible
November 2006 April 2007 May 2007 June 2007 July 2007 August 2007 September 2007 October 2007 November 2007 December 2007 January 2008 February 2008 March 2008 April 2008 May 2008 June 2008 July 2008 August 2008 September 2008 October 2008 November 2008 December 2008 January 2009 February 2009 March 2009 April 2009 May 2009 June 2009 July 2009 August 2009 September 2009 October 2009 November 2009 December 2009
Blogger|Naazliii|