Painting by
J. M. W. Turnerیاد مرگ مادربزرگ افتادم، یاد حالی که داشتم هنگام خواندن آن صفحهها: «طرفِ گرمانت ۱» تمام شد، سریع رفتم و از کتابخانه «طرفِ گرمانت ۲» را برداشتم، مرگ مادربزرگ ادامه داشت. صفحههای سختیست، شما که بهتر میدانید؛ مرگ را، مرگِ عزیزان را پیشِ چشم میبینی در آن صفحات. پروست نوشته بود:
«اغلب میگوییم که زمان مرگ نامعلوم است، اما هنگام گفتنش این زمان را چنان در نظر میآوریم که در فضایی گنگ و دوردست جای داشته باشد، تصور نمیکنیم که ربطی با روزی داشته باشد که آغاز شده است و معنیاش این باشد که مرگ –یا نخستین چنگاندازیِ جزئیاش بر ما، که پس از آن دیگر رهایمان نمیکند- شاید در همین بعدازظهر فرا رسد.»
مادربزرگ رفت،
سوان رفت،
آلبرتین،
برگوت،
روبر دو سنلو رفتند... خود
پروست رفت. و حالا شما هم به آنها ملحق شدهاید. حتماً دارد بهتان خوش میگذرد دیگر (راستی همتای آلمانیتان
والتر بنیامین هم هست؛ جداً که جمعتان جمع است!)، شما که نقاش هم هستید، مینشینید آنجا و ساعتها با هم دربارهی آن دیوار زردِ «چشماندازی از دِلفْت»ِ ورمر حرف میزنید. حتی شاید
الستیر نقاش نقاشیهایش را که هیچکدام از ما خوانندهها ندیدهایم نشان شما بدهد و
ونتوی هم شخصاً سوناتش را برای شما اجرا کند.
آدمها دو دستهاند آقای سحابی عزیز،
آنها که «در جست-و-جوی زمان از دست رفته» را خواندهاند، و آنها که نخواندهاند. این جملهی معروفِ خود شماست در آن نامهای که همهی ما خوانندگان کتاب را دوستِ عزیز خود خطاب کردید. اما مگر چند نفرند آنها که کتاب را خواندهاند، چند نفرند که یکیشان هم بخواهد به این زودی ترکمان کند؟ آن هم کسی که یازده سال از عمرش را برای این کتاب گذاشت، آن هم در این روزهایی که بهجای خود پروست میروند و از دیگری میپرسند پروست چگونه میتواند زندگی ما را متحول کند!
آنها که کتاب را بهتمام خواندهاند حرفْ زیاد دارند برای گفتن به هم. کافیست بگویی «راشل آنگه که خدا» و همه تا ساعتها بخندند و خاطرههاشان را مرور کنند، یا «سبکبالان ساحلها» دیگر برایشان فقط شعری از حافظ نیست. اما آنقدرهایی زیاد نیستند و شاید خیلیهاشان آنقدری اهل حرف هم نباشند که بهاینراحتیها همدیگر را پیدا کنند، شما نقطهی وصل همهی ما بودید در کتابی که ما را از آن خود کرده است. آن نامهی همیشه عزیزتان که بر پیشانی «سمرقند» ویژهی «مارسل پروست» حک شده اینطور آغاز میشود: «دوست عزیزم این نامه را از راه دور اما با دل نزدیک برایت مینویسم، نزدیک بهپاس تجربهای که با هم پشتِسر گذاشتهایم.» حالا شما هم این نوشته را نامهای از راه دور اما با دلی نزدیک بدانید از سوی دوستی که تجربهای یکتا را با شما پشتِسر گذاشت. فکر میکردم روزی میبینمتان، و فکر میکردم اگر ببینمتان چه باید بگویم. حالا که نشد و حسرتش بهدلم ماند، ولی اگر دیده بودمتان و خجالت نمیکشیدم، حتماً حرفهایی از همیندست بود دیگر، صحبت از «جستجو...» که تمامی ندارد...
بگذارید این نامه را با کلام خود پروست به پایان ببرم و با او همراه شوم وقتی در سوگِ مرگِ شخصیتِ کتابش نوشت:
«بهخاکش سپردند اما در سرتاسر شبِ سوگ، در ویترینهای روشن، کتابهایش سهبهسه کنار هم چیده چون فرشتههایی با بالهای گشوده در احیا بودند، انگار بهنشانهی رستاخیز کسی که دیگر نبود».
*. سطری برگرفته از اپرای فدر اثر راسین که در کتاب «جستجو...» نقل میشود.یک توضیح:
متن بالا همان روز مرگ مهدی سحابی نوشته شد. فکر میکردم شاید متن جایی چاپ شود، برای همین روی وبلاگ منتشر نشد. چاپ متن دست نداد و روزها گذشت. فکر کردم دیگر انتشارش روی وبلاگ مناسبتی ندارد. چندنفری از دوستان متن را خواندند. و
آیدا گفت که چرا روی وبلاگ نمیگذارمش؟ مگر مناسبت سحابی بههمین زودی گذشته؟ خب مناسبت سحابی هیچوقت نمیگذرد اما مناسبت متن من شاید گذشته باشد.
زیاد پیش آمده که نوشتههایم را برای دوستانم بفرستم و نظرشان را بپرسم. آنها با خودم و نوشتههام مدت زیادی همراه بودهاند، نظرشان برایم خیلی مهم بوده و هست. خیلی از نوشتهها را نمیخواستهام روی وبلاگ منتشر کنم، اما دوستان خواندهاند و گفتهاند که بگذارمشان روی وبلاگ. همیشه هم با گذشت زمان فهمیدهام که حق با آنها بوده. حالا این نوشته هم یکی از همانهاست.
Labels: ادبیات, خود-نویسها, دستنوشتههای عمو مارسل, یاد...