یک دشت فانوس یک دشت آواز
راهی ِ دشت میشوند. سهی نیمهشب گذشته، پیش ِ رویت یک دشت فانوس است. دو-سههزار دختر، خاموشْ کنار فانوسهای روشن. مردها نمیآیند، زنها هم کمترند.
یک دشت دختر در آن سکوت ِفانوسها و آن سرما شورع به کار میکنند.
یکی یکجا در آن سکوت ِ فانوسها و آن سرما میزند زیر آواز. آن دیگری همآواز میشود، و دیگری و دیگری و دیگری... یک دشت آواز میشود.
یکدشت سرما، یک دشت فانوس، یکدشت دختر، یکدشت آواز؛ گل ِ زعفران میچینند.
اینها را حمید داشت برایم تعریف میکرد دیروز که پیاده از جمعهبازار برمیگشتیم. دوباره فصل زعفران شده و همینروزها میخواهد برگردد به دهشان نزدیک فردوس. داشت تعریف میکرد که آن فضا همیشه و هرسال جزو بهترین و بینظیرترین لحظههای عمرش است و داشتم فکر میکردم کاش یک شبی باشم میان آنها (آن دختران کارگر)، باشم آنجا، مثل شاملو و «دختران دشت»اش که از زیباترینهای دنیاست، و خواندهای حکایت سروده شدن این شعر را در آن نامهی شاعر که همتراز خود شعر زیباست؟
و داشتم فکر میکردم این رسم هرساله رفتن حمید هم مثل همان رسم هرسالهی تاسوعا-عاشورای خودمان است و دهمان که چندسال است من نرفتهام.
یک توضیح کوچک:
همیشه میگفتهام دِه، روستا خیلی مال توی کتابهای درسی و برنامههای تلوزیونی است که میخواهند بهاصطلاح حرمت دهاتیها را حفظ کنند. من همیشه میگفتهام ده همانجور که پدر و مادرم میگفتهاند ده. هیچوقت نمیگفتهاند که در روستا بزرگ شدیم، همیشه میگویند توی ده بزرگ شدیم. ده است و ساکنانش هم دهاتیاند، من خیلی روستا و روستایی را نمیفهمم.
یک دشت دختر در آن سکوت ِفانوسها و آن سرما شورع به کار میکنند.
یکی یکجا در آن سکوت ِ فانوسها و آن سرما میزند زیر آواز. آن دیگری همآواز میشود، و دیگری و دیگری و دیگری... یک دشت آواز میشود.
یکدشت سرما، یک دشت فانوس، یکدشت دختر، یکدشت آواز؛ گل ِ زعفران میچینند.
اینها را حمید داشت برایم تعریف میکرد دیروز که پیاده از جمعهبازار برمیگشتیم. دوباره فصل زعفران شده و همینروزها میخواهد برگردد به دهشان نزدیک فردوس. داشت تعریف میکرد که آن فضا همیشه و هرسال جزو بهترین و بینظیرترین لحظههای عمرش است و داشتم فکر میکردم کاش یک شبی باشم میان آنها (آن دختران کارگر)، باشم آنجا، مثل شاملو و «دختران دشت»اش که از زیباترینهای دنیاست، و خواندهای حکایت سروده شدن این شعر را در آن نامهی شاعر که همتراز خود شعر زیباست؟
و داشتم فکر میکردم این رسم هرساله رفتن حمید هم مثل همان رسم هرسالهی تاسوعا-عاشورای خودمان است و دهمان که چندسال است من نرفتهام.
یک توضیح کوچک:
همیشه میگفتهام دِه، روستا خیلی مال توی کتابهای درسی و برنامههای تلوزیونی است که میخواهند بهاصطلاح حرمت دهاتیها را حفظ کنند. من همیشه میگفتهام ده همانجور که پدر و مادرم میگفتهاند ده. هیچوقت نمیگفتهاند که در روستا بزرگ شدیم، همیشه میگویند توی ده بزرگ شدیم. ده است و ساکنانش هم دهاتیاند، من خیلی روستا و روستایی را نمیفهمم.
Labels: حسرتها و خیالها, خود-نویسها
Comments 2


