اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات

Wednesday, October 13, 2010

جای مناسبی برای بیتوته 

گزارشی از سال‌های جوانی کافه نادری

آیدین آغداشلو


خیابان نادری را که به‌طرف خیابان حافظ ادامه می‌دادی، سر راهت کافه نادری بود و کافه فیروز و کافه ریویرا در اوایل خیابان قوام‌السلطنه. از دو-سه‌تا قهوه‌فروشی هم می‌گذشتی که بوی سحرآمیز قهوه خشک هوای اطراف‌شان را معطر می‌کرد و چندتایی هم مغازه‌ی خودنویس‌فروشی و لوکس‌فروشی مشهور و مشهورترین ِ همه پیراشکی‌فروشی ِ خسروی بود که آدم‌های درونش تنگ هم می‌ایستادند و با دهان‌های پر از پیراشکی خیابان را تماشا می‌کردند.
خیابان نادری خیابان ارمنی‌ها بود از همه صنفی. گردشگاه کسانی بود که بیشترْ ویترین‌ها را تماشا می‌کردند و کمتر داخل مغازه می‌شدند. آشناها را جستجو می‌کردند و می‌یافتند و می‌ایستادند به احوال‌پرسی. گردشگاه اصلی از چهارراه اسلامبول بود تا چهارراه یوسف‌آباد و فقط همین پیاده‌روی سمت چپی که کافه‌ها در آن بودند اهمیت داشت. آن‌دستِ خیابان سازفروشی‌ها بودند و تعمیرگاه‌های کوچولوی رادیو و گرامافون و در همان پیاده‌رو، پاساژی هم بود که دو-سه نقاش مشهور ارمنی در آن مغازه داشتند و نقاشی‌های رنگ ِ روغنی و آبرنگ را برای تماشا می‌گذاشتند در ویترین‌هایشان و من از همان نوجوانی کارم شده بود تماشای نقاشی‌های توی ویترین‌ها و یاد می‌گرفتم چطور باید لکه‌های آبرنگ را روی هم چید و یا در هم نَشت داد. فقط تماشا می‌کردم و جرأت نمی‌کردم بروم داخل و از پشت شیشه نهاپتیان و هاپراپتیان را تماشا می‌کردم که کار می‌کردند و یا با دوستی که داشت وقت می‌گذراند، وقت می‌گذراندند.

از چهارده‌سالگی تا بیست-و-شش‌هفت‌سالگی را در همان پیاده‌روی سمت چپ خیابان نادری گذراندم و از چهارراه اسلامبول تا چهارراه یوسف‌آباد را قدم زدم و رفتم و برگشتم و رفتم و برگشتم. بزرگ‌تر شدم و ریش و سبیلم درآمد و درآمدی پیدا کردم و لباس‌های گران‌تری خریدم و مهم شد برایم که رنگ و جنس کراواتم به لباسم بیاید و شلوارم حتمن اتو داشته باشد و کفش‌هایم واکس برق.

اغلب شب‌ها می‌رفتم به یکی از کافه‌های خیابان نادری تا دوستانم را ببینم و قهوه بخورم – و فقط قهوه بخورم نه چیز دیگر! که به‌همین‌خاطر رفقا سر-به-‌سرم می‌گذاشتند و می‌خندیدند – و وقتی همدیگر را می‌دیدیم از هر دری سخنی در می‌گرفت و وقت‌هایی هم صحبت تند می‌شد. اما گوش می‌کردم و در خاطر نگاه می‌داشتم و وقتی صحبت می‌کردم، از خودم فاصله می‌گرفتم و صدایم را از دور می‌شنیدم و اگر پرت-و-پلا می‌گفتم خجالت می‌کشیدم و عهد می‌کردم بیشتر بخوانم و بیشتر بدانم.

(نمی‌دانم نوشتن خاطره به چه کاری می‌آید؛ سعی در تجلیل گذشته‌ای‌ست که به‌خاطر حضور تو در آن باید تجلیل شود؟ پس تجلیل خود آدم است؟ ترس از میرایی جاها و واقعه‌هایی است که باید ثبت و ثتبیت شوند، چون میرایی ترسناک است؟ کوششی است برای انتقال تجربه‌هایی که در اصل هم تجربه‌های چندان مهمی نبوده‌اند؟ یک‌بار پس از سخنرانی پر از پند و اندرزی که خطاب به پسرم «تکین» ایراد کردم، با حجب، و از سر بی‌حوصلگی گفت مگر نمی‌دانم که تجربه غیرقابل انتقال است؟ و دوازده‌سالش بود در آن زمان!)

تابستان‌ها که هوا گرم می‌شد و با غروب آفتاب هم همچنان گرم می‌ماند، کافه نادری جای مناسبی بود برای بیتوته. چون حیاط و باغچه هم داشت و باغچه‌اش خنک بود و پردرخت. میزها و صندلی‌ها را در گروه‌های چندتایی می‌چیدند کنار هم و روی رومیزی‌های سفید زیرسیگاری‌های سنگین می‌گذاشتند تا وقتی باد می‌آید، نَبَردشان. راه بین میز و صندلی‌ها را شن ریخته بودند وشن‌های درشت تا زیر میز و صندلی‌ها می‌آمد و زمین را ناهموار می‌کردو وقتی می‌نشستی، صندلی زیرت ایستایی نداشت و کج می‌شد و آرنج را که روی میز می‌گذاشتی، میز لق می‌خورد و لیوان‌ها سر می‌خوردند به‌طرف پایین.

غروب‌ها زمین باغچه‌ی کافه را آب‌پاشی می‌کردند و بوی خاک بلند می‌شد و آرام آرام رنگ برگ‌ها و تنه‌ی درخت‌ها تیره می‌شد و تیره‌تر می‌شد تا برسد به سیاهی یکدست. پیشخدمت‌ها با پیش‌بندهای سفیدشان میان میزها می‌چرخیدند و سفارش می‌گرفتند و با مشتری‌های همیشگی چاق‌سلامتی می‌کردند و مشتری‌های همیشگی سرشان را به اطراف می‌چرخاندند تا مشتری‌های همیشگی دیگر را ببینند و بیابند. لباس همه مرتب بود و بدلباسی‌های تک-و-توک فقط نشانه‌ی بدلباسی بود و نه چیز دیگر. نشانه ی فقر نبود. نشانه‌ی تحقیر خوش‌لباس‌ها هم نبود. نشانه‌ی ادب و آداب بود.

(خواب دیدم از پله‌های سالن کافه نادری دارم می‌روم پایین به‌طرف حیاط و باغچه. در اولین میز سر راهم صادق هدایت را می‌بینم که نشسته است، تنها. انگار منتظر کسی است. اما سرش را نمی‌چرخاند. از صورتش چیزی پیدا نیست، چون صورتش زیر لبه‌ی پهن کلاه شاپویش پنهان شده است. اما می‌دانم که صادق هدایت است. پاهایش را روی هم گذاشته است و دستانش را روی زانوانش. روی میزش خالی است. حتا زیرسیگاری هم روی میزش نیست. تنها یک صفحه‌‌ی مدور سفید است. می‌خواهم بروم به‌طرفش اما ملاحظه می‌کنم. چون منتظر کسی است.)

شب‌های جمعه – و شاید شب‌های دیگر هم – یک ارکستر ایتالیایی موزیک می‌زد. اسم ارکستر ایتالیایی بود اما نوازنده‌ها ایتالیایی نبودند؛ یا همه‌شان ایتالیایی نبودند. یکسره آهنگ‌های شاد و احساساتی می‌زدند و وقتی خسته می‌شدند آنتراکت می‌دادند و تعطیل می‌کردند و دور هم جمع می‌شدند و صحبت می‌کردند. می‌گفتند رهبر ارکستر – که قطعن ایتالیایی بود – سال‌هاست در تهران ماندگار شده است و زن ارمنی‌ گرفته است و خیال برگشتن ندارد. مانند آن خیاط مردانه‌دوزی که اسمش ریکاردو بود و او هم سال‌ها بود همین‌جا مانده بود و فارسی را خوب، اما با لهجه‌ی ایتالیایی حرف می‌زد که شبیه لهجه‌ی فارسی-ارمنی از آب در می‌آمد.

مشتری‌ها اما چندان توجهی به موسیقی ایتالیایی‌ها نمی‌کردند و اغلب در آمد-و-شد و نشست-و-برخاست بودند. کسانی پای ثابت میزها می‌ماندند و کسانی هم سیار بودند و از این میز به آن میز می‌رفتند و خوش-و-بش می‌کردند. شاید هم پول میز را نمی‌خواستند بدهند. شاید هم اصلن پول نداشتند. همه‌نوع آدمی به کافه نادری می‌آمد؛ از زوج‌های جوانی که به‌خاطر موسیقی می‌آمدند تا زوج‌های پیری که به‌خاطر شام خوردن. اما بیشترین ِ مشتری‌ها روشنفکرهاو هنرمندانی بودند که مرتبن به پاتوقشان سر می‌زدند و دنبال گمشده‌هایشان می‌گشتند. کمتر کسی در میانشان بود که شام بخورد در آنجا و به چای و قهوه و یکی-دو پیک اکتفا می‌کردند. شاید شام‌شان را قبلن خورده بودند – به‌قول خودشان ته‌بندی کرده بودند- و شاید هم اصلن غذا نمی‌خوردند- اما میزها را درازمدت اشغال می‌کردند و وقتی غذا نمی‌خوردند و ساعت‌ها جا خوش می‌کردند، پیشخدمت‌ها کلافه می‌شدند و دور میزشان می‌چرخیدند تا میز را خالی کنند و به مشتری‌هایی بسپارند که مدت‌ها بود سرپا منتظر مانده بودند.

آخر شب که می‌شد ارکستر تعطیل می‌کرد، اما مشتری‌ها نمی‌رفتند و جر-و-بحث‌ و خنده‌های بلند و زمزمه‌های کوتاه ادامه پیدا می‌کرد تا پیشخدمت‌ها صندلی‌ها را روی میزهای خالی‌شده بچینند و به ساعتشان نگاه کنند و غصه‌ی راه درازی را بخورند که تا منزلشان باید طی کنند.

(هنوز هم وقتی دلم تنگ می‌شود می‌روم به کافه نادری و ناهار می‌خورم. تنها چندتایی از پیشخدمت‌ها از همان سال‌ها باقی مانده‌اند که کندو بی‌خیال شده‌اند و برایشان اهمیتی ندارد که مشتری‌ها چه مدتی میزها را اشغال می‌کنند. انعام مشتری‌ها هم برایشان اهمیتی ندارد. هیچ‌چیز برایشان اهمیت ندارد. سفارش را که می‌گیرند طول می‌دهند تا غذا را بیاورند. «بورش»های خوشمزه دارند و استیک‌ها را در ظرف‌های چدنی می‌آورند که جزجزکنان دود از رویشان بلند می‌شود. حالشان را اغلب می‌پرسم و نگران سلامتی‌شان هستم. از سال‌های جوانی در یادم مانده است آن قصه‌ی «صحرا»ی آنتوان چخوف که عموی «یگورشکا»ی کوچولو اغلب در اتاق دراز کشیده است و بیمار است و یک‌وقتی پیشخدمت رستوران معروفی بوده است که به‌خاطر پادرد ناچار شده کارش را رها کند. از همان‌جا در یادم مانده است که پای پیشخدمت‌ها چقدر برای ادامه‌ی کارشان مهم است. و پای آرایشگرها.)

دخترم « تارا » که از کانادا آمده بود دوست داشت کافه نادری را ببیند. جا خوردم و خوشحال شدم که کافه نادری شهرت قدیمش را تا به امروز و تا به آنجا حفظ کرده و بنای یادبود روشنفکران و اهل ادبیات و هنرمندان سال‌های چهل و پنجاه شده است و هوز هم می‌شود سایه‌ و اثر هرکسی را که وقتی کسی بوده است در سالن شلوغ و پر ازدحام آن، که حالا دیگر پاتوق دلارفروش‌های سیار و عشاق ثابت و بازنشستگان روزنامه‌خوان شده است، جستجو کرد و سراغ گرفت.

نشد که با دخترم در کافه نادری ناهار بخوریم. اما این چند سطر را برای او نوشتم تا گزارشی باشد از جایی که سال‌های رونق و سال‌های افول آن را ندیده است و دور نیست که چندماه بعد خرابش کنند و به‌جایش چیزی -«چیزی» و نه «بنایی»- بسازند به نشانه یادمان زوال سلیقه‌ی ملی مردم ما.

نوروزنامه‌ی «اعتماد ملی»، سال ۱۳۸۷


هم‌پیوند:
+ کافه نادری در یک نامه

Labels: , ,

Bamdad Km 5:53 PM


ذهنی که تکه‌های توی پرانتزها (مخصوصن اولی) رو وارد چنین متنی کرده که به شدت قابلیت کلیشه‌ بودن رو داره، که از هجده ساله تا نود ساله با موضوعش چیزکی نوشته‌اند، ذهن یه آدم هوش‌مند واقعیه و یه نویسنده‌ی خیلی خوب.

به احترام آقای آغداشلو.‏
Anonymous یاسمن, 6:54 PM
mochakeram
ما هم با بروبچه های خودمون رفتیم کافه نادری. بچه های متولد 60-63
یک پیشخدمت داره کپی آلفرد هیچکاک
کلی ازش عکس گرفتیم. حیف که دیگه حیاطش کاربرد قبلی رو نداره وگرنه خیلی زیباست
کافه نادری باید بشه کافه نادری واقعی که الان جوون وپیر بخوان وقتشون رو اونجا بگذرونن.
invisible
November 2006 April 2007 May 2007 June 2007 July 2007 August 2007 September 2007 October 2007 November 2007 December 2007 January 2008 February 2008 March 2008 April 2008 May 2008 June 2008 July 2008 August 2008 September 2008 October 2008 November 2008 December 2008 January 2009 February 2009 March 2009 April 2009 May 2009 June 2009 July 2009 August 2009 September 2009 October 2009 November 2009 December 2009 January 2010 February 2010 June 2010 July 2010 August 2010 September 2010 October 2010 November 2010 December 2010 January 2011 August 2011 September 2011 October 2011 November 2011 January 2012 February 2012
Blogger|Naazliii|